أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
63
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
عزلت گرفته بود . شصت سال مجاور آن صومعه بود ، قائم الليل و صائم النّهار بود . يك روز از آن صومعه بدر آمد به وضو ساختن . ابليس بيچاره بر آن « 1 » صومعه بگذشت . آن بوى صفا بمشام او رسيد . از آن حالت خويشش « 2 » ياد « 3 » آمد . در آن صومعه رفت و در از پس بست « 4 » و تسبيح آن زاهد برگرفت و در دل و ديده مىماليد و زار « 5 » مىگرست « 6 » و مىناليد « 7 » و مىگفت « 8 » : بيت خستى تو مرا به تير هجران ناگاه * ناگاه زدى و من نبودم آگاه اكنون كى شد از هجر توم « 9 » بخت سياه * بارى نظرى بسوى ما « 10 » كن ناگاه آن زاهد وضو بكرد « 11 » و بازآمد « 12 » . در صومعه بسته ديد « 13 » . گفت مگر يكى « 14 » از مريدان او در آنجا رفته است . در بكوفت . ابليس آواز داد كى « 15 » : كيست « 16 » ؟ گفت : منم . ابليس در گريه آمد . بارى « 17 » ديگر در بكوفت « 18 » . آواز داد « 19 » كى : كيست « 20 » ؟ گفت : منم . همچنين « 21 » تا سه بار . پس « 22 » آتش فرقت در دلش [ 18 الف ] عالم گرفت ، از جا بجست و در صومعه بگشاد و بيرون آمد و خود را در آن صورت « 23 » بىنورى و مهجورى به دو « 24 » نمود . گفت : اى مرد نگر ، تا نگويى « 25 » كى من ، تا نگردى همچون « 26 » من . هفتصد هزار سال همين « 27 » راه رفتم كه تو مىروى « 28 » ، يكبار همين گفتم كى تو گفتى ، گفتم من « 29 » . بنگر تا از آن من ، چه آمد بر روى من . و زنهار مگوى كه من ، كه
--> ( 1 ) - بذان ( 2 ) - خويشتن ( 3 ) - ياذش ( 4 ) - ببست ( 5 ) - زارزار ( 6 ) - مىگريست ( 7 ) - ندارد ( 8 ) - ندارد ( 9 ) - كى شدم ز هجر تو ( 10 ) - من ( 11 ) - ساخت ( 12 ) - بيامد ( 13 ) - ندارد ( 14 ) - كسى ( 15 ) - گفت ( 16 ) - + شيخ ( 17 ) - بار ( 18 ) - + ابليس ( 19 ) - ندارد ( 20 ) - + شيخ ( 21 ) - ابليس باز در گريه آمد ( 22 ) - ندارد ( 23 ) - صفت ( 24 ) - بوى ( 25 ) - در متن : نگوى ( 26 ) - چون ( 27 ) - اين ( 28 ) - رفتى ( 29 ) - ندارد